تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

و این منم زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمگین آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

                                                                             «خداحافظ»

نوشته شده توسط خانم همسر در 17:40 | موضوع:
• لینک ثابت  

جمعه یازدهم اسفند 1385

بدون شرح

دخترم روزبروز بزرگتر میشه و من هر روز عاشق تر. حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه حالم خوبه فقط بوی عیدو حس نمیکنم و برای اومدن عید هیچ انگیزه ای ندارم. بهتره بگم اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله عید را ندارم. خونه تکونی هم ندارم فقط باید فرشها را بدیم بیرون که برامون بشورن. برای سفر هم برنامه ای نداریم. فکر کنم این ۱۳ روز را همش توی خونه باشیم و من از این وضعیت متنفرم. چقدر غرغرو شدم نه؟ آقای همسر بهم میگه عین پیرزنها شدی. نمیدونم شاید هم  راست میگه ولی دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم تا خشمم و هرچی احساس بده بریزه بیرون. اصلا هم افسردگی پس از زایمان ندارم. برای تک تک حالتهام هم دلیل دارم. خلاصه ختم کلام اینکه بوی عید نمیاد به جاش بوی بدن آوا و بوی دهنش که بوی کرم کارامله را به خوبی و با ولع تمام هر روز استشمام میکنم.

 

 

 

 

در ضمن بلوز شلوار آبی و سارافون زرد را خودم با ذوق تمام قبل تولدش براش بافتم.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

اولین ماهگرد

من اصلا نمیدونم این فلسفه ماهگرد چیه و به گمونم تازگیها مد شده باشه و یه جورهایی به نظرم لوس بازیه. ولی از آنجایی که جو منو گرفت و خیلی دیگه به جون آقای همسر غر زده بودم تصمیم گرفتم برای اینکه جو خونه عوض بشه یه ماهگرد دبش سه نفره تو خونه کوچیکمون راه بندازم و شنبه صبح علی الطلوع از خونه مامان برگشتم و دیدم آقای همسر هم سر کار نرفته چون تازگیها ورزش را شروع کرده و استخر هم رفته بود ماهیچه های پاش گرفته بود و نمیتونست حرکت کنه. خلاصه یه کیک نه چندان خوشمزه پختم و خونه را حسابی مرتب کردم و ماهگردمون را جشن گرفتیم.

 

اما صاحب ماهگردمون همش خواب تشریف داشتن و هرکای کردیم بیدار نشد که حداقل یه عکس سه نفره خندان بندازیم.

 همش کله اش کج میشد.

 

خلاصه من و آقای همسر به کیک حمله کردیم

و ماهگرد آوا را جشن گرفتیم. آوا هم بغل دستمون رو مبلها خوابیده بود.

 

خلاصه تنوعی بود. ولی نمیدونم چرا هرکاری میکنم ته ته دلم و یه گوشه از زاویه چپش همش یه جوریه. یعنی اون یه تیکه کوچولو همش غمگینه و همین یه تیکه کوچولوی غمگین دلم پدر زندگیمو درآوره.

جواب آزمایش ادرار آوا نشون داد که یه کوچولو عفونت داره و شاید همین دلیل بیقراریهاش باشه. باید تا دو روز از یه شربتی که دکترش نوشته بخوره و مجددا بریم ویزیت بشه. دخترم خیلی دل درد داره و همش زور میزنه. اینقدر زور میزنه که به جای اون من دل و روده ام درد میگیره. همه میگن طبیعیه. نمیدونم؟!!!

نلی جان بابت راهنمایی هایی که کردی همین جا ازت تشکر میکنم. باید فورا برم داروخانه و شربت را بخرم. دیگه از دست دل دردهاش واقعا کلافه شدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:4 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

توپولوبم توپولو

این چند روز را تحمل کردم ولی مگه میشه بیخیال نوشتن شد. حالا هرجا که باشه. من اینجا را دوست دارم و مینویسم هرچند ممکنه که تو بیان احساساتم و کلا حرفهام محدودیت داشته باشم ولی اینجا را دوست دارم. چون میتونم حرفم را بنویسم. حالا با ایما و اشاره هم که شده ولی کلی خالی میشم. کلی سبک میشم و احساس خوبی بهم دست میده. اصلا میدونین چیه؟ وبلاگ اون احساس تنهایی و خلا را ازم میگیره. اینکه دوستهای خوبم حالم را میپرسن ....موقع مشکلاتم هرکس تجربیات خودش را برام مینویسه یا به نحوی دلداریم میده همه اینها منو وابسته خودش کرده. اصلا دیگه نمیتونم بیخبر از حال تک تک شما باشم. همتون را خالصانه دوست دارم.

آوا جون حسابی بزرگ و خانم شده. اگه از گریه های دل دردیش فاکتور بگیرم در کل دختر خیلی آرومیه و اذیت نمیکنه. خیلییییییییییییییییییییییییییییییی شکمو تشریف دارن و چنان با ولع و حرص شیر میخوره که انگار میخوام ازش بگیرم. توی بغلم سرش را روی شونم میزاره (موقع خواب) و عاشق آهنگ تو حوض خونه ما و سلطان قلبهاست. یعنی اینها را که براش میخونم آروم میشه و نفسهاش یکنواخت میشه و میره تو بحر آهنگ تا خوابش ببره. شعر تو حوض خونه ما را هم از برنامه رنگین کمان کش رفتم و برای دخترم میخونم. وقتی تو بغلم باشه و گشنش باشه فوری لپها و چونه منو میخوره و من عاااااااااااااااااااااااااااااااااااشق این حرکتش هستم و همون جا دوست دارم اینقدر بچلونمش که نگو. ولی نمیشه.

از چهارشنبه خونه پدرم هستم  و امروز برمیگردم. حسابی استراحت کردم و از همه مهمتر یه ذره تونستم بخوابم. حسرت به دلم مونده که یه خواب عمیق داشته باشم. ولی با کوچکترین صدای مشکوک نفس آوا از خواب میپرم و نگاش میکنم و چکش میکنم. شبها هم که خانمی حداقل سه بار به فاصله دو ساعت بیدار میشه و شیر میخوره. قربونش برم تو تاریکی شبها اون چشمهای سیاه براقش هیچ وقت یادم نمیره که با حرص و ولع مشغول مکیدن میشه.

دلم میخواد  یه پول قلنبه ای دستم بیاد و بدون هیچ دل نگرونی برم بیرون و واسه خودم خرید کنم. کللللللللللللللللللللللللللللللللی لباس و لوازم آرایش و کفش و کیف و .... ای خدا جون یه پول قلنبه با رقم بالا به من برسون. آمین

ava golam

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:23 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

آوای بغلی

فکر کنم من فاجعه آمیزترین و نفرت انگیزترین دوران نقاهت بعد از زایمان را سپری کرده باشم. هنوزم که هنوزه و تا عمر دارم فکر کنم آثار و پس لرزه هاش تو روح و روانم نمود پیدا کنه. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بهم سخت گذشت مخصوصا این روزهای آخر  و اتفاقاتی که برام افتاد و حرفهایی که شنیدم و چیزهایی که دیدم متاسفانه نزاشتن لذت مادر شدن را به طور کامل و سالم و با پوست و استخوان حس کنم و بدتر از همه استرس اینکه دارم شیر غصه دار به آوا میدم بیشتر از همه اعصابم را خرد کرده بود. هنوز هم حال و حوصله درست و حسابی ندارم ولی تنها بهانه زندگی ام داره کمکم میکنه که سرپا باشم و در خدمت خانه وخانواده و کلفتی و آشپزی و ... .

بعد از ظهر پنجشنبه رفتم خونه مامان که استراحت کنم و اونهم تو نگه داشتن آوا که تازگیها خیلی گریه میکنه کمکم کنه و شنبه بعدازظهر از ترس و هولم زودی برگشتم خونه و با یه اعصاب خسته و فرسوده و حال جسمی نه چندان خوب باز هم در خدمت خانه و خانواده ام هستم.

آوا بزرگ شده و اداهای خیلی بامزه ای داره. جدیداها احساس میکنم بغلی شده و مدام گریه های هیستریکی میکنه و تا میاد بغلمون آروم میشه. نمیدونم چکارش کنم. البته دل درد هم داره و همین باعث میشه مدام نق نق کنه. نمیدونم چرا وقتی گریه میکنه هول میکنم و صدای گریه هایش میره رو اعصابم و خودم هم دوست دارم باهاش بشینم و گریه کنم. خلاصه اصلا فکر نمیکردم که بچه داری اینقدر سخت باشه. کتاب دکتر اسپاک هم کمک خوبیه. مدام که بهش مراجعه میکنم.

نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد این وبلاگ را آپ کنم. هرچند اینجا و محیطش را خیلییییییییییییییییییی دوست داشتم و دارم ولی احساس میکنم دیگه حرفی برای گفتن تو این خونه ندارم. نمیدونم چکار کنم ولی بدجور معتاد نوشتنم.

همه میگن دعای کسانی که مادر شدن تا چهل روز بعد از تولد بچه مستجاب میشه. خدایا من کماکان منتظر استجابت دعاهام هستم. خدایا کمکم کن. دوستهای خوبم دعا را یادتون نره. برام دعای کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:11 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

خوابهای طلایی

دیروز روز دهم بود و آوا را بردیم حموم. البته قبلش هم حموم رفته بود ولی خوب این حموم دهم نمیدونم چه حکمتی داره که از قدیم بوده. بعد حموم آوا مثل اون عروسک پنبه ای ها بدنش شل و ول میشه و به یه خواب عمیقی فرومیره که نگو. هرچند شبش من و مامان را بیچاره کرد و نمیخوابید. تازه دلش بازی هم میخواست و اگه بهش توجه نمیکردیم گریه های وحشتناکی میکرد.

دیشب برای شام دوست دوران دبیرستانم تنهایی با دختر ۴ ماهش اومده بود خونمون. من اصلا آدم حسودی نبوده و نیستم. ولی نمیدونم چرا دیشب حس حسادتم گل کرده بود. این حس را نداشتم که بعد از زایمان سراغم اومد. دلم میخواست من هم عین اون بودم. خیلی از چیزهایی را که من تو زندگیم دارم و اون نداره بدم ولی در عوض چیزهای خیلی جزیی و پیش پا افتاده ای که اون داره را من داشته باشم. خودش دیپلمه است و شوهرش سیکل داره و راننده آژانسه. وضع مالی در حد متوسطی دارن ولی من حاضرم همه چیزهایی که دارم و برام مهم بوده و هستن بدم ولی................

فقط در مورد دخترم حسودی نکردم چون آوای من خیلی ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه تر از دختر اون بود. خیلی زیاد.

اینهم ژستهای خانمی در هنگام خواب که عاشق تک تک این اداهاش هستم

 

 

این هم پاهای گومبولیش

عاشق این اداش هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

روزها

الان با یه دستم دارم به سختی تایپ میکنم و اوا هم داره شیر میخوره و با اون چشمهای بادومی سیاهش داره نقشهای گلدار لباس من را دنبال میکنه و بعضی وقتها هم یه چرتی میزنه.

امروز ۱۰ روز از تولدش گذشته و من وقتی به این چهره معصوم نگاه میکنم خیلی دلم براش میسوزه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با واژه هایی مثل نفرت و انتقام و دروغ آشنا بشه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با کلمات زشت آشنا بشه و خیلی معصوم تر از این حرفهاست که فدای آرزوهای نپخته و خام پدر و مادرش بشه. اون خیلی پاکه و من نگران خدشه دار شدن همین پاکی هستم. شاید متوجه حرفهام نشین چون نمیتونم احساسات و حرفهام را راحت بروز بدم ولی تازه دارم متوجه میشم که تنها بهانه زندگیم آواست.

دخترم بزرگ شده و حسابی دست و پاهاش را تکون میده. وقتی که بعد از شیرخوردن بغلش میکنم که آروغش را بزنه فوری سرش را میچرخونه و لپهای منو میخواد بگیره و بمکه و من عاشق این حرکتش هستم. خیلی ناز میخوابه و اگه بتونم حتما یه عکس از ژستهای خوابیدنش را اینجا میزارم. از خودش هم صدا در میاره. همش هم در حال خوردنه و بعدش دل درد میگیره و تو جاش هی آه و ناله میکنه. الان دو روزه با چشمهاش تصاویر را دنبال میکنه و سرش را میچرخونه و اطراف را نگاه میکنه.

حال خودم هم زیاد خوب نیست. خیلی احساس ضعف میکنم و شبها با اینکه تمام تنم از شدت ضعف و عرق خیس شده ولی مدام میلرزم. احساس میکنم دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده. این ده روز مامان اینجا بود و من فقط به آوا شیر میدادم. حالا اون میخواد بره واقعا احساس بیچارگی میکنم. بابای آوا هم فکر نمیکنم رضایت بده من چند روزی به اونجا برم. نمیدونم چکار کنم.

دوستهای خوبم عاجزانه از همه شما میخوام برام دعا کنین. شاید باورتون نشه ولی واقعا به دعاهای شما محتاجم. برام دعا کنین که خدا زودتر جوابم رابده. برای اولین بار خالصانه خودم و احساسم را در برابر خدا عریان کردم و ازش تقاضای کمک کردم. شماها هم بین من و خدا پادرمیونی کنین

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:16 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

شکار لحظه ها

shekar lahzeh ha
نوشته شده توسط خانم همسر در 19:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

آوای دلنشین خونه کوچیکمون

هفته پیش همین روز و حدود ساعت چهار و نیم بامداد با همون دلهره و ترس شیرین و عجیبی که داشتم آوا به دنیا اومد. ساعت ۶ به هوش اومدم و اولین چیزی که حس کردم یه درد وحشتناک و یه سوزش خیلی عمیق و عذاب دهنده بود که با دیدن یه چهره مظلوم و کوپول و یه صورت مثل هلو که پرستارها بلندش کرده بودن تا من ببینمش تمام دردهام فراموش شد. دلم میخواست میتونستم بلند شم و بشینم و در آغوشش بگیرم ولی متاسفانه درد لعنتی امونم را بریده بود. بعدش که برای شیر دادن آوا را پیشم آوردن سعی کردم درد را فراموش کنم و شیرین ترین لذت مادری را یعنی همون شیردادن به نوزاد را با تموم وجود حس کنم و این لذت و اون حس و اون خاطره برای همیشه تو ذهنم بمونه و فراموشم نشه.

الان یک هفته از اون شب پر از استرس و از اون شب دردناک و صد البته از اون شب شیرین میگذره و من هر روز به این موجود شیرین و دوست داشتنی وابسته تر میشم. نمیتونم دقیقا بگم چه حسی دارم ولی خیلی شیرینه. مخصوصا اداهای این آوا خانم و پرخوریهایی که میکنه و در نتیجه همین پرخوریها شبها رودل میکنه.

آقای همسر هم از اونشب خیلی زحمت کشیده و انگار واقعا مسئولیت پدری رو شونه هاش سنگینی میکنه و از هیچ کاری برای من و آوا دریغ نمیکنه. یه نمونه کوچیکش اینه که حسابی هوای منو داره که نکنه من یه موقع افسردگی زایمان بگیرم و مرتب بهم روحیه میده و اصلا نمیزاره من ناراحت بشم.

همسر عزیزم و به عبارتی بابا مملی دوست دارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 1:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

اسم دخترمون

راستش این آخرین باری که رفتم سونو گرافی و یه کوپولو خانم ۳.۳۰۰گرمی را با یه عالمه لپ توی اون صورت گردش و لبهای کوچولوش را  دیدم اینقدر ذوق زده شدم که نگو. آخه یه جور حسیه که اصلا نمیشه توصیفش کرد. یه حس گنگ گنگ. اینکه مالک یه فرشته کوچولویی. وظیفه اصلیت نگهداری از اونه. مال خودته. نه ماه تو شکمت نزدیکترین ارتباط را باهاش داشتی. خیلییییییییی جالبه. یه ذره هم ترس و استرس را باید چاشنی این حس زیبا کرد. یه حس قشنگ همراه با دلهره.

تاریخ زایمانم شد ۷ بهمن. دکتر تشخیص دادن که ۲ زوده و بهتره ۷ باشه. خیلی جالب شد. چون من ۷ تیرم. آقای همسر۷ اسفند و نی نی کوپولی هم ۷ بهمن. زایمانم هم سزارین هستش. خودم از همون اول انتخابم این روش بود.

بالاخره بعد از کلی دودلی و وسواس در انتخاب اسمش ما به این نتیجه رسیدیک که اسم کوپول خانم را آوا بذارم.

ممنون از همه دوستهای خوبی که به من سر میزنین و کامنتهای امیدوارانه برام میزارین. من وبهای همه شما را میخونم. ولی اگه برای همه کامنت نمیزارم به بزرگی خودتون ببخشین. همتون را دوست دارم. برام دعا کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 7:45 | موضوع:
• لینک ثابت   •